Andisheh Nou

نقد و بررسی کتاب {{ موج چهارم }} نوشته ی رامین جها نبگلو – صادق شکیب

بعد از تخریب و فرو پاشاندن نظام سوسیالیستی در جهان آنگاه که سردمداران جهان سرمایه داری مغرورانه خود را فاتح ابدی تاریخ بشری نمایانده ، به جشن و سرور و پایکوبی پرداختند . تئوریسین های نظم سرمایه به تئوریزه کردن این پیروزی و اجتناب ناپذیر بودن و گریز ناپذیری آن پرداخته ، به تئوری سازی یا بهتر گفته باشیم تئوری بافی در همۀ عرصه ها پرداختند . بن مایۀ فکری و نظری تمامی آنها ،با همۀ پوشش ها و آرایه هایی که به نظریات خود می دهند، در این مسیر، سیر می کند که سرمایه سالاری، و تن دادن به حاکمیت سرمایه، تقدیر گریز ناپذیر بشریت سراسر گیتی است، که چاره جویی زحمتکشان برای رفع ستم سرمایه، تلاشی است عبث و بیهوده که ره به جایی نخواهد برد.

در عرصۀ داخلی ، بعد از انقلاب شکوهمند 1357 ، درمشکلاتی که بعد از گذشت بیش از سه دهه از قیام پر شکوه مردم علیه نظام منحط سلطنتی ، مردم هنوزبا آن دست به گریبانند، هیچ چشم آگاه و بصیری نمی تواند در هیچ یک از عرصه های مختلف اقتصادی ، سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی توطئه های امپریالیستی و کار گزاران مزدور آن را نبیند . برخی افراد با دروغگویی و ابراز نظر یا بهتر گفته باشیم :اظهار فضل ، برآنند با تاریخ سازی مردم میهنمان را به قول معروف دنبال نخود سیاه بفرستند. تا به زعم خویشتن توده های مردم رااز درک ریشه های اصلی این مشکلات غافل سازند . کتاب موج چهارم آقای جهانبگلو و افاضات روشنفکرانه ای که در این کتاب کرده اند از این جمله می باشد .

این کتاب به چهار بخش از طرف نویسنده تقسیم شده که مجموعه ای است از سخنرانی ها و مصاحبه های ایشان در مجامع مختلف جهانی و بامجلات و روزنامه های گوناگون، که در یک جلد گردآوری و به چاپ رسیده است .

ایشان از همان مقدمۀ کتاب که مدعی می شوند، آرمان روشنفکران در طی پنچاه سالۀ اخیر جز مرگ و دروغ ارمغانی برای کسی نداشته، با شمشیر آخته به جنگ روشنفکران مبارز می روند . ولی در سراسر کتابشان مشخص و روشن نمی سازند، آن مبارزان جان بر کفی که در مبارزه با نظام ستم شاهی جان بر سر آرمان و عقاید انسانی خود گذاردند با چه انگیزه ای  وحامل کدامین دروغ برای ما بودند ؟ جز آنکه وجدان بیدار و آگاه و شور و شعور عدالت طلبی آن ها نظام سراپا منحط و خائن سلطنتی را نمی توانست بپذیرد؟ و دقیقاً سرکوب و کشته شدنشان از سوی محمد رضا و پدر جلاد تاجدارش به علت همین آرمانشان بود، که آقای جهانبگلو نیز در کتابشان به جنگ قلمی با آن آرمان ها پرداخته اند . و برای اثبات  صحت نظریات خود از خیل عظیم تئوریسین های رنگ  وا رنگ نظم سرمایه مثال می آورند.

مثلاً در همان مقدمۀ کتاب از قول آندره ژید که از مدافعان امپریالیسم است می گویند :” باید به آنان که در جستجوی حقیقت هستند باور داشت و از آنان که آن را یافته اند پرهیز کرد”. حال نگارنده می پرسد از فردی که حقیقت زندگی را در عدالت اجتماعی و اقتصادی یافته چرا می بایست پرهیز کرد؟ جالب تر این که در صفحه ی 134 با الفاظ ادیبانه ای مغایر با این نظر خود به خوانند گان کتاب رهنمود می دهند :”وقت آن است که در ژرفای شور بختی هامان غرق شویم تا حقیقت را دریایبم)”. راستی چرا می خواهید افراد با درک و دریافت حقیقت مورد پرهیز واقع شوند؟ ایشان برای اثبات درستی نظریات خود ابایی ندارند که به دروغ گویی توسل بجویند ، لاجرم تناقضات فراوانی در فرمایشاتشان مشاهده می شود . نویسنده ی محترم که در مقدمه ی کتاب ضرورت داشتن هر نوع ایدئولوژی را رد نموده و آن را آفت تمدن بشری می دانند ، خود در صفحۀ 21 ایدئولوژی یا جهان بینی خود را که البته برای نوع خویشتن مذموم نمی دانند در پنج اصل فرموله کرده ، آن را تبیین می کنند که سر فصل آن در بند یک، اعتلای سرمایه داری ، می باشد .

به نیکی می دانیم ” اعتلا ” اين باور نويسنده ، همانا در پروسۀ رشد و توسعه ی خود، همان انحصارات امپریالیستی و شرکت های فراملیتی شده  است ، که عملکرد جنایت کارانه ی آن را هر روزه در صحنه ی بین المللی شاهدیم . ایشان در صحفه ی 28 تعریف غریبی از دموکراسی به دست می دهند و آن را” تجربۀ فردی “می دانند . نه آقای جهانبگلو این دیگر نهایت تحریف و بازی با کلمات و واژه هاست . دموکراسی نه یک “تجربۀ فردی” ، بل روش متمدنانه ی زندگی بشری مشعربر حاکمیت توده های مردم است که در هر مرحله ای از تاریخ مطابق مناسبات تولیدی و رشد نیروهای مولده شکل خاصی به خود می گیرد . حاکمیت مردم  شالوده ی آن و زیر بنای اصیل و مردمی اش عدالت اجتماعی و اقتصادی است که به آن معنایی انسانی ، واقعی و اصیل می دهد .

تاریخ سازی آقای جهانبگلو ادامه می یابد ، ایشان  درصفحه ی 39کتاب خود ادعای غریبی می کند:”شاخصۀ اروپا در سده های میانه مذهب بود . این عامل پیش از هر چیز دورۀ قرون وسطی را از دوره های باستان و نوین متمایز میکند”.  وجه مشخصۀ اروپا در دورۀ مورد بحث آقای جهانبگلوروابط فئودالی و مناسبات تولیدی خاص حاکم بر آن می باشد ، که فئودال ها برای فریب مردم و تداوم حاکمیت خود مذهب را نیز به خدمت گرفته بودند . این مهم در ارزیابی ایشان مطلقاًجایی ندارد . آنچه قرون وسطی را از دورۀ باستان و دوران نوین متمایز می کند نه مذهب که روابط تولیدی برده داری در عصر باستان و مناسبات تولیدی سرمایه داری در عصر حاضر است .

نویسنده در مقدمۀ کتاب خود “آرمان خواهی” را زشت می داند ولى در صفحۀ 42 کتاب خود “آرمان خواهی ” را برای خود نه تنها عیب نمی داند بلکه آن را با افتخارهم اعلام می کندکه :”مدرنیته آرمان وی است “، ودر ص 43 کتاب توصیف جالبی از اصول “ارمان خواهی ” خود ارائه می کند:” سود طلبی صرفاً بر پایۀ حرص و آز نیست بلکه بیان گر رابطۀ شرافت مندانه میان زندگی و دغدغه های یک موجود تولید گر است “. با این حساب اینک که سود طلبی سرمایه هیچ مرزی را جلو دار غارت و چپاول خود نمی شناسد و با لشکر کشی به اقصی نقاط جهان وجنایت علیه بشریت در پی کسب منافع انحصارات و شرکت های فراملیتی خود است ویا نسل کشی در عراق ، افغانستان ، لبنان و…در جهت کسب سود بیشتر، می تواند در قاموس آقای جهانبگلو نمودی از رابطۀ شرافت مندانه “میان زندگی و دغدغه های یک موجود تولید گر” باشد .

نویسنده در صفحه ی 54 کتاب خود مطالب “بکری” را عنوان می کنند که در هیچ دکان عطاری یافت نمی شود . ایشان می نویسند:” استفاده از علوم طبیعی و تکنولوژی و توسعه ی فاجعه انگیز آن ها به یک بازار اقتصادی آزاد و افسار گسیخته انجامیده است” و نتیجه می گیرند” ریشه ی این پیامد ها را در سنت های گذشته می باید جست” . نه جناب جهانبگلو مردمان آزادی خواه همه ی این ها و خیل عظیمی از این موارد را در سیاست های وحشیانه ی امپریالیسم می جویند و می یابند .

شما در سراسر کتابتان از روشنگری عقلانی دم می زنید آیا شرافتاً طرح و تحلیل این چنینی مسائل را روشنگری می دانید ؟ در صفحه ی 57 کتابتان با این ادعا که” آزادی های فردی از سوی همگان در جوامع غربی محترم شمرده میشود” بسی فراتر از این ها دروغ می بافید. فقط یک سؤال از شما دارم آیا در آن غرب سرمایه داری که مدینه ی فاضله ی شماست، آن میلیاردر آمریکایی با آن فقیر هارلم نشین از احترام یکسانی بر خور دارند ؟ در صفحه ی 85 باز هم مدعی می گردید که “در جامعه ی غربی تنوع به عنوان چیزی که باید مورد ستایش و پشتیبانی قرار گیرد تلقی می شود”. حضرتعالی که سالیان متمادی در غرب زندگی و تحصیلکرده اید آیا با پدیده ای به نام سانسورعقاید و نظرات در آنجا برخورد نکرده اید؟ آیا هیچ می دانید امپریالیسم فرهنگی به آن نوع “تنوعی” که مورد ستایش شماست چگونه با تمسخرو تحقیر می نگرد و افکار عمومی را به مدد رسانه های شرکتی وبا تبلیغات بی شرمانه ی دروغین شبانه روزی، در جهت  تامین منافع امپریالیستی و ضد بشری خود می فریبد وجهت می دهد؟

روایت آقای جهانبگلو از تاریخ معاصر ایران شعبده قابل تاملی است . ایشان دیدگاه های  بکر ، جالب و بس شگفتی در این زمینه دارند . فروغی نخست وزیر دو دوره ی پهلوی که از سر سپردگان و مزدوران استعمار بود مورد تمجید نویسنده است . چرا که خدمات بی شائبه ی وی به اربابان استعمارگر انگلیسی و آمریکایی و رضاخان میرپنچ آن چنان گسترده و عمیق بود که نویسنده آن را” در حد دگرگونی های انقلابی”  می داند و در صحفه ی 100 کتاب حمایت فروغی براساس رهنمود اربابان استعمارگرش از سلطنت پهلوی  راپس از وقایع شهریور 1320 وفرار ذلیلانه ی رضا خان از کشور ، که  باعث تداوم سلطنت در خاندان پهلوی شد موجب تشویق وتشکر می داند. کشتار وحبس آزادی خواهان بنامی چون دکتر تقی ارانی و سیاست های خائنانه و ضد میهنی رضا خان و ادامه ی آن در ابعادی وسیع تر از سوی پسرش نه تنها اصلاً مورد توجه و عنایت نویسنده نیست ، حتی ارزش اشاره ای  را هم ندارد . ایشان دروارونه نمایی  تاریخ تا بدان جا پیش می رود که وقایع شهریور 20 و فرار رضا خان از معرکه و گریز از مجازات مردمی – که به خاطر خیانت هایش علیه میهن در انتظارش بود-  آزادی زندانیان سیاسی ورهایی مطبوعات از یوغ سانسور رضا خانی را از ” الطاف فروغی” در حق مردم می دانند(ص102) ، و این سر سپرده ی استعمار را با کلماتی چون ” آزاد منش”،” آزادی خواه” و” نو گرا” (صفحۀ111 ) می ستایند . می توان نتیجه گرفت که به زعم ایشان ، دوره ی سلطنت سیاه دودمان پهلوی از دوره های پر افتخار شاهنشاهی و عظمت ایران زمین بود که از سوی این چنین رادمردی حمایت می شد .

شیر بی یال و دم و اشکم که دید خدا هم چنین شیری نیافرید

نویسنده در صفحۀ 121 نیمچه لطفی به ارانی آن داشمند شهیر که به علت مبارزات انسان دوستانه اش به دست جلادان رضا خان در زندان به قتل رسید ابراز می دارد . ولی از قاتل وی در صفحۀ 119 بدین بهانه که در پی ایجاد وحدت ملی و اصلاحات سیاسی و اجتماعی بود ستایش می کند . شگفتا  با قتل و غارت و کشت و کشتار هم  می شود در پی ایجاد وحدت ملی هم بود ومانمی دانستیم ؟ در صفحه ی 138 مطلبی را نوشته اند که بسی خواندنی و خنده دار است :”با تجهبز شدن به حقیقت تاریخ و افشاگری مذهبی یا واقعیت علمی ، تقریباً دو نسل از ایدئولوگهای ایرانی به خاطر آینده ی آرمانی ، رنج و مصیبت باور نکردنی را بر خود هموار کردند ” این مبارزان یا به زعم نویسنده” ایدئولوگها” آدم های عجیبی بودند که “رنج ومصیبت باور نکردنی “را بر خود روا داشتند و گرنه پهلوی های بنده نواز از آنها حمایت می کردند ، ولی چه میشود کرد که خود کرده را تدبیر نیست . آن ها خودشان بیمار گونه در پی خود آزاری بودند و نظام دیکتاتوری و سرکوب های وحشیانه ی آریا مهری هیچ گونه نقشی در آزار و اذیت آنها نداشت .

آقای جهانبگلو که درکتابش دم از روشن گری می زند و مدعی است که  ایمان راسخ فروغی به عقلانیت ،” ایمانی تام و مطلق” بود، و حمایتش از رضا خان به خاطر اندیشه های ملی گرایانه ، دنیوی و تجددخواهانه اوبود (صفحه ی 147) مطلقاً نمی خواهد از قرار داد ننگین معروف رضا خان با شرکت های استعمارگردر سال 1312 که روی قرار داد رسوای دارسی را هم سفید کرد سخنی به میان آید یا آورد . آری آقای جهانبگلو این نمونه مشتی از خروار اصلاحات سیاسی و اجتماعی رضا خان است که شما در همان صفحه ی کتابتان با شیفتگی وستایش ازآن دم میزنید .

مدعیات شگفت آقای جهانبگلو ادامه دارد .در صفحه ی 170کتاب می نویسند: “نسل چهارم روشن فکران ایرانی که نسل جوانتری است ، بر این باورند که ما باید وضعیت ایدئولوژیک را کنار بگذاریم”. به راستی  نویسنده بر مبنای کدامین نظر سنجی این ادعا را از سوی جوانان مبارز میهن مطرح می کنند ؟ ایشان البته از پاسخ این سوال به قول معروف زیر سبیلی در می گذرند . وپر واضح است که  منظور ایشان از ” وضعیت ایدئولوژیک” دست یابی یه  ایدئولوژی انقلابی است وگرنه ایشان با ایدئولوژی سرمایه داری اگرچه با ماسک ” گریز از ایدئولوژی ” نه تنها مشکلی ندارند بلکه آن را با افتخار آرمان خود نیز می دانند، ودر سراسر کتابشان به دیگران هم توصیه اش می کنند و با کلمات فریبنده ای چون عقلانیت و مدرنیته و … از تعریف و تمجید محسناتش هم هیچ کم نمی گذارند.

در صفحه ی 189 کتاب در روایت از رویداد های تاریخی شهریور 1320 تا 1357 ایشان به اوجی دست نیافتنی در وارونه نمایی حقایق تاریخی  دست می یابند، و” روشن فکران و حزب توده (ایران)” را عامل سانسور کتب و اندیشه معرفی می کنند.آیا  حزب تودۀ ایران  که در دوره ی مورد بحث به مدت سی سال غیر قانونی و تحت پیگرد و سرکوب پلیس آریامهری بود و عملاً قدرتی در جامعه محسوب نمی شد چگونه مانع انتشار کتب و اندیشه های مترقی و ملی محمد رضا خانی می شد ؟ یا به قول ایشان ” مستی چریکی” که  علیرغم قرار داشتن در نهایت  شدید ترین پیگردها وسرکوب های شاهنشاهی و آزار و اذیت جنایت کارانه ی پلیس آریامهری ، سعی در انتشار کتب مترقی و آشنا نمودن جوانان و توده های مردم با اندیشه های انقلابی داشت ، قدرت سانسورش در کجا نهفته بود ؟ شگفتا کسانی  که تا حد مرگ خود با سانسورعقاید و نظرات و افکار می رزمیدند اینک آماج این چنین تهمت کثیفی قرار می گیرند .

نویسنده در ص203 کتاب خود روشن فکران انقلابی زمان محمد رضا پهلوی را عامل ترویج خشونت معرفی می کند . یعنی اگر این روشن فکران انقلابی نبودند مهر و محبت آریامهری سراپای جامعه را از الطاف بی کران معنوی پدرانه ی خود پر می نمود !! ایشان در صفحه ی 204 “مبارزه با استعمار و استثمار و امپریالیسم “را در زمان شاه مد روشن فکری قلمداد می نمایند . باید بی تعارف گفت  آقای جهانبگلو واقعاً شورش را در آوردید . آقای جهانبگلو مبارزه با “استعمار و استثمار و امپریالیسم” نه مد روشنفکری ، بل در روند تکامل جامعه در راستای  پیشرفت و عدالت اجتماعی، برای هر انسان فرهیخته و با فرهنگ و میهن دوست، نیاز و ضرورتی انکار ناپذیراست، که متاسفانه این مفاهیم در چار چوب جهان بینی شما هیچ گونه بار معنایی ندارد . در صفحه ی 204 نویسنده جسارت را تا بدان جا می رساند که صمد بهرنگی را با توجه به کتاب هایی که نوشته باعث توقف حقیقت جویی روشن فکری از سوی وی می داند . ایـن کدامین حقیـقتی است که کتاب های بی نظیر صمد چون ماهی سیاه کوچولو و اولدوز و کلاغ ها موجب توقف با لندگی آن شد ؟ آقای جهانبگلو باور بفرمایید تخریب ، تخطئه و کین توزی با افکار و عقاید مترقی هم  حدی دارد، حدی که حداقل از معیارهای پذیرفته شده منطقی فراتر نمی رود . وارونه نمایی، قلب منطق واهانت به خوانندگان است .

اکثرمردم ایران و روشن فکرانی که در این کتاب مورد خطاب نویسنده هستند تاریخ واقعی کشورشان را با چنین عینکی نمی بینند وشواهد نشان می دهد که  برخلاف آرزوی نویسنده ی محترم کتاب پس از این نیزنخواهند دید . اکثریت مردم وروشنفکران نظام فاسد سلطنت  در ایران را با انقلابی شکوهمند یکبار وبرای همیشه به زباله دان تاریخ افکنده اند و تاریخ بر خلاف آرزوی عده ای هرگز به عقب برنخواهد گشت . آنها از امپریالیسم آمریکا و توطئه ها و عملکرد های ضد بشری این امپراطوری خطرناک به دست مزدوران وارتجاع محلی حامی خود که اساس و هستی بشریت را نشانه گرفته و دمی هم  از نقشه های شیطانی علیه میهن ما غافل نیست ، لحظه ای غافل نشده و صحنه ی مبارزه را ترک نمی کنند،  چرا که خوب می دانند خطر هیولای امپریالیستی وارتجاع هم دست او در اشکال مختلف ، جدی است.

صادق شکیب

 

بخش نظر بسته میباشد.

Comments are closed.